
به گمانم که تو را میفهمم تو که گم کرده زنجیره خودی
لای پرچین زمان توی یک چینش اخم یا لبخند به گمانم که تو را میفهمم تو همانی که بخواهی هر روز بشوی فاطره یک فاطمه روز دگر تو که در تاب و تب رقص زمین چو شمارشگر پیر دست در حلقه پیشانی تسبیح زدی به گمانم که تو را میفهمم وقته بی وقت درو کردنه فکر وقته از ریشه به ریش آویختن پیش سوگند نص ابیاتت لای چنگی که به داس قلمت آوردی به گمان که تو را میفهمم ...!
چیزی به من بگو،
دستی به من بده،
راهی به من ببخش
و آفتاب کن
که میخواهم
در چشمهای تو
شب را زبونتر از همیشه ببینم!
و
طوفان شوم به سبزه
و بگذارم در باغ
هر چیز دیگر است
دریا نشین شود
و دریا
در چشمهای تو
باغی چنین شود
چیزی به من بگو
دستی به من بده
راهی به من ببخش...
به قول بی نقاب

