ساحل دریا

اینا حرفاییه که ساحل و دریا میگن فقط مهم اینه که حرفای دل هستن


گفتم شاید بتوانم فراموشت کنم؛ مثل آن پشه که در یک شب گرم تابستان، توی پارچ آب افتاده بود، من تشنه ام بود نیمه شب او را همراه آب بلعیدم. صبح یادم آمد سر شب دیده بودمش روی آب ها شناور است؛ باز نیمه شب فراموش کرده بودم و او را در خود ریخته بودم. چندشم شد؛ ولی خیلی زود فراموش کردم؛ آن قدر زود که وقتی روی نیمکت نشستم و تخته پر از اعداد و ارقام شد، میان کش و واکش کاستن ها و افزودن ها و در هم آمیختن ها و از هم جدا کردن ها فراموش کردم چندش آور چیست، تشنگی کدام است، نیمه شب کی است، پشه جزو کدام نوع حشرات است؟

 

این طور شد. گفتم تو را هم فراموش می کنم و طعم تلخ نبودن تو را میان شیرینی های دیگراز یاد میبرم. گفتم لحظه های تازه می سازم؛ آن قدر تازه که چشمه های تازه جوشیده، حسرتش را بخورند.

 

برای خودم تخمه آوردم. چند کتاب روی هم چیده شده، نشستم روی تخت توی حیاط و گفتم سطرهای این کتاب ها چقدر شیرین اند و پنداشتم اگر در سیاهی سطرها غرق شوم تو را زودتر از آنکه هر سطر را به پایان برسانم، گم می کنم و فراموش می شود آنچه از خود در لحظه لحظه هایم کاشته ای. پناه بردم به ورق های روی هم تلنبار شده، برخاسته از ذهن و ضمیر عده ای از آدم ها که پنداشته بودند می توانند، بنشینند این سطر ها را بنویسند، بلکه امثال تو را میان سطرها از یاد ببرند.

 

بی خبر از آنکه پس از هر سطر سیاهی، سطر سفیدی آمده بود که تو میانش نشسته بودی و به م که خیال های بیهوده بافته بودم، می خندیدی. تو نقطه پایانی تمامی جمله ها و علامت درنگ تمام مکث ها و سکوت ها و تأمل ها بودی. تو چه در سیاهی و چه در سفیدی سطرها آمیخته شده بودی به بوی کلام غریبه ها که بی خبر نشسته بودند تو را نوشته بودند و خود، جور دیگری می پنداشتند.

 

برخاستم و از خیر تخمه و کتاب و تخت توی حیاط گذشتم.

گفتم حالا که این طور شد، فراموشش نمیکنم؛ من نیز یاد آوری اش میکنم. خود کتاب دوباره ای می شوم از او. میان سفیدی و سیاهی سطرهایم او را می نشانم. او را آنچنان توی ورق های روی هم سوار شده، زندگی می کنم که انگار که زندگی ام جز او و او جز زندگی من نبوده ست.

نشستم و سالها سطر به سطر، دنبالت دویدم و چه قدر خودکار و جوهر مصرف ذهن و ضمیرم شد. ولی زهی خیال باطل که هر که خواند و هر که دانست، از از همه چیز سطرها گفت الا از تو. می گفتند: نه نیست. اینجا نیست. نه توی سفیدی ها نه توی سیاهی... چه حرف ها می زنی! ما که کسی را نمی ببینیم.

 

این گونه شد که ورق های خود و دیگران را بوسیدم و کنار گذاشتم. پشت پنجره نشستم و گفتم: آن قدر منتظر می نشینم تا تکلیفم روشن شود. انتظارم طولی نکشید؛ زیرا خورشید بزودی، یک بار کنار پنجره، طلوع و غروب کرد و دیدم کتاب تازه ای گشوده برایم از سفیدی ها و سیاهی ها. دیدم ناچارم که تو را نه میان ورق های روی هم تلنبار شده، که میان تمام آنچه پشت پنجره جریان داشت، جستجو کنم این شد که برخاستم، صبحانه خوردم و خودم را میان پنجره که تنها خط فاصله ام بود، پرتاب کرد در وسعت بزرگی که جز تو نبود.





نویسنده : دنیز ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۳