ای پرندی ترسیده
چرا هدیه ی سنگ را از کمانچه های به هدف نشسته نمی پذیری؟
مگر به پاس ناشکری ات پا بر زمین ندوختی!
پس چیست پاداش آنکه هجرت را به خفت میفروشد؟!؟
کوله ی رحیلت را باز کن
که تو پریدنی نیستی!
تا زمانی که دلت
تندتر از بالهایت میزند...!
نویسنده : دنیز ; ساعت ٦:٢٠ ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٠

