ساحل دریا

اینا حرفاییه که ساحل و دریا میگن فقط مهم اینه که حرفای دل هستن


می‏خروشد دریا

هیچ ﮐس نیست به ساحل پیدا

لکه ای نیست به دریا تاریک

که شود قایق اگر آید نزدیک

مانده بر ساحل

قایقی ریخته شب بر سر او

پیکرش را ز رهی ناروشن

برده درتلخی ادرک فرو


هیچ ﮐس نیست که

اید از راه و به آب افکندش و

در این وقت که هر کوهه ی آب

حرف با گوش نهان می‏زندش

موجی آشفته فرا می‏رسد از راه

که گوید با ما

              قصه یک شب طوفانی را

رفته بود آن شب

     ماهی گیر

تا بگیرد از آب

آنچه پیوندی داشت با خیالی درخواب

صبح آن شب که به دریا

موجی تن نمی‏کوفت به موجی دیگر

چشم ماهی گیران دی

د قایقی را به ره آب که داشت

بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر


پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش

به همان جای که هست در همین لحظه غمناک به جا

و به نزدیکی او می‏خروشد دریا


وز ره دور فرا میرسد آن موج


که می‏گوید باز از شبی طوفانی داستانی نه دراز





نویسنده : دنیز ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٧