من نمیپرسم از او

من نمیپرسم از او
آسمان را که چرا تیره به خوابم آمد
و زمین را که تجلیگَه اندوه شده
و زمستان گاهی خانه ی ارواح است
من نمیپرسم از او
که چرا حوضچه ی موسیقی
خالی از شعر شده
من غزل وار کلماتی خوردم
شکوه ها آوردم
پیش از آنکه برسم بردل او
او که دریای سکوت است و تپش
او که دریای دلی ناز و نواز
من نمیپرسم از او:
دیرگاهی ست چرا سر تو به ساحل نبری
من نمیپرسم از او....
نویسنده : دنیز ; ساعت ٧:۱۱ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٤

