
به گمانم که تو را میفهمم تو که گم کرده زنجیره خودی
لای پرچین زمان توی یک چینش اخم یا لبخند به گمانم که تو را میفهمم تو همانی که بخواهی هر روز بشوی فاطره یک فاطمه روز دگر تو که در تاب و تب رقص زمین چو شمارشگر پیر دست در حلقه پیشانی تسبیح زدی به گمانم که تو را میفهمم وقته بی وقت درو کردنه فکر وقته از ریشه به ریش آویختن پیش سوگند نص ابیاتت لای چنگی که به داس قلمت آوردی به گمان که تو را میفهمم ...!
گدایان بهر روزی طفلشان را کور میخواهند
طبیبان جمله مخلوق را رنجور می خواهند
تمام مرده شویان راضی اند بر مردن مردم
بنازم مطربان را، چون خلق را مسرور میخواهند
ای پرندی ترسیده
چرا هدیه ی سنگ را از کمانچه های به هدف نشسته نمی پذیری؟
مگر به پاس ناشکری ات پا بر زمین ندوختی!
پس چیست پاداش آنکه هجرت را به خفت میفروشد؟!؟
کوله ی رحیلت را باز کن
که تو پریدنی نیستی!
تا زمانی که دلت
تندتر از بالهایت میزند...!
رفیق من سنگ صبور غم هام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونی هام نشونی
پیر شدم پیرِ تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شب هات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
میخروشد دریا
هیچ ﮐس نیست به ساحل پیدا
لکه ای نیست به دریا تاریک
که شود قایق اگر آید نزدیک
مانده بر ساحل
قایقی ریخته شب بر سر او
پیکرش را ز رهی ناروشن
برده درتلخی ادرک فرو
هیچ ﮐس نیست که
اید از راه و به آب افکندش و
در این وقت که هر کوهه ی آب
حرف با گوش نهان میزندش
موجی آشفته فرا میرسد از راه
که گوید با ما
قصه یک شب طوفانی را
رفته بود آن شب
ماهی گیر
تا بگیرد از آب
آنچه پیوندی داشت با خیالی درخواب
صبح آن شب که به دریا
موجی تن نمیکوفت به موجی دیگر
چشم ماهی گیران دی
د قایقی را به ره آب که داشت
بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر
پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش
به همان جای که هست در همین لحظه غمناک به جا
و به نزدیکی او میخروشد دریا
وز ره دور فرا میرسد آن موج
که میگوید باز از شبی طوفانی داستانی نه دراز
چیزی به من بگو،
دستی به من بده،
راهی به من ببخش
و آفتاب کن
که میخواهم
در چشمهای تو
شب را زبونتر از همیشه ببینم!
و
طوفان شوم به سبزه
و بگذارم در باغ
هر چیز دیگر است
دریا نشین شود
و دریا
در چشمهای تو
باغی چنین شود
چیزی به من بگو
دستی به من بده
راهی به من ببخش...
به قول بی نقاب
به گنجشک گفتند،
بنویس: عقابی پرید.
عقاب
ی فقط دانه از دست خورشید چید.
عقابی دلش آسمان،
بالش از باد،
به خاک و زمین تن نداد.
*
و گنجشک هر روز همین جملهها را نوشت
وهی صفحه، صفحه
وهی سطر، سطر
چه خوش خط و خوانا نوشت
*
وهر روز دفتر مشق او را
معلم ورق زد وهر روز هم گفت: آفرین
چه شاگرد خوبی،
همین
*
ولی بچه گنجشک یک روز
با خودش فکر کرد:
«برای من این آفرینها که بس نیست!»
سوال من این است
چرا آسمان خالی افتاده آنجا
برای عقابی شدن
چرا هیچ کس نیست؟
*
چقدر از "عقابی پرید"فقط رونویسی کنیم
چقدر آسمان،
خط خطی
بال کاهی
چرا پرکشیدن فقط روی کاغذ
چرا نقطه هر روز با از سر خط
چرا...؟
برای پریدن از این صفحهها
نیست راهی؟
*
و گنجشک کوچک پری
د به آن دورها
به آنجا که انگشت هر شاخهای رو به اوست
به آن نورها
وهی دور و هی دور و هی دورتر
و از هر عقابی که گفتند مغرورتر
و گنجشک شد نقطهای
نه در آخر جمله
در دفتر این و آن
که بر صورت آسمان میان دو ابروی رنگین کمان
ایستاده
ام
باد می آید
گرد و خاک می آید
ابر می آید
هر چه از تو تهی است می آید
تو نمی آیی
ابر می گرید
من نمیپرسم از او

من نمیپرسم از او
آسمان را که چرا تیره به خوابم آمد
و زمین را که تجلیگَه اندوه شده
و زمستان گاهی خانه ی ارواح است
من نمیپرسم از او
که چرا حوضچه ی موسیقی
خالی از شعر شده
من غزل وار کلماتی خوردم
شکوه ها آوردم
پیش از آنکه برسم بردل او
او که دریای سکوت است و تپش
او که دریای دلی ناز و نواز
من نمیپرسم از او:
دیرگاهی ست چرا سر تو به ساحل نبری
من نمیپرسم از او....
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
كارام درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باكم از توفان
دریا همه عمر، خوابش آشفته است

